تبليغاتX
دردودل

دردودل

دوستای گلم خوشحال میشم نظراتتون رو راجع به مطالب درج شده بخونم لطفآايرادای دست نوشته هام رو بنويسيد.

روزی که آمدی

                    

روزی که آمدی

آسمان آبی دلم ابری بود

ابرهای پر باران دلم،با آمدنت بارید

زمین خشک و خسته ی تنم،محتاج آب

                                           رویید

سبز شد و به سبزیش بالید

تابستان گرم دلم

از نزدیکی پاییز نالید

اما خورشید تابان قلبت

خط زد اززندگی

                       روزهای سرد و دل گیر پاییز

اکنون چندی است فصل های دلم

شده بهارو تابستان و

روزهای زندگی شده روزهای پر امید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:1  توسط نينا  | 

زبان تو

              

کاش زبان چشمانت را بلد بودم

کاش می توانستم آن را بیاموزم اما آموزگاری...

اگر باشد دور از دستان من است

کاش می توانستم بدانم در نگاهت چیست

زبان نگاهت سخت است،یا من کودن،که آن را نمی فهمم؟!!

شاید تلاشی نبوده

                       یا کمکی

نمی دانم،یا شاید بدانم!!

می دانم زبان دستانت را خوب می فهمم زیرا که جز آرامش حرفی برای گفتن ندارد و من همیشه محتاج،خوب این زبان را بلدم.

زبان گرمایش را،نوازش هایش را،

وآغوش همیشه بازش.

زبان بزرگ قلب کوچکت را نیز خوب آموخته ام.

وقتی سر بر سینه ات می نهم وآرام اشک می ریزم،صدای کوبیده شدنش بر سینه ات تمام امید زندگیم می شود و بر این خسته اطمینان می دهد

                                                        که هستی،همینجا،کنارم،

وهستم،همینجا،کنارت،در آغوشت.

گاه با خود مي گويم نكند چشمانش با من سخن نمي گويند يا شايد...

نه اين خوشايند نيست.

این روزها نمی دانم  به چه می اندیشم.

نمی دانم در من چه می گذرد.

فقط...

مهم نیست!!

شب خوش!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:59  توسط نينا  | 

به یاد او که دیگر نیست

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چنان که بایدند

نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم

                                                     باشد برای روز مبادا

اما در صفحه ی تقویم روزی به نام مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز                   شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟!!!

شاید امروز نیز روز مباداست

هر روز بی تو روز مباداست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:47  توسط نينا  | 

عشق

                             

عاشقی همه اش غم نیست

عاشقی سراسر غصه و ماتم نیست

عاشقی شاخه گلی ست

که می توان پرپر کرد

یا که مرگ او را با خشکیدنش باور کرد

یا در گذر ثانیه ها

سرخی لحظه هایش را باور کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:39  توسط نينا  | 

به خودت دروغ نگو!!!!!

                           

یه سوال خیلی مهم که شاید طی سالهای زندگی جوابهای متفاوتی بهش دادین اما این بار خوب فکر کن شاید اونی که باید،جوابت رو بخونه

از همسفر راهت چی میخوای؟

و در مقابل سعی می کنی چی بهش بدی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:35  توسط نينا  | 

بمان با من

 ديروز روزی نه مثل هيچ روز ديگر.ديروز آسمان طاق آبيش را مهربان تر از هميشه بر سرمان گسترده بود و زمين سبز تر از بهار بستر تن خسته يمان بود.ديروز تو را تجربه كردم آنگونه كه بودی با تمام عشقت تمام احساست و آرامشی كه به من هديه كردی.

ديروز لرزان از ترس به آغوشت پناه آوردم چشمانم در پناه دستانت آرام تر از هميشه در فراموشی،در پی خوابی كه شب پيشين كابوسی پر از ترس و وحشت ربود بودش به رويایی وصف ناپذير دويد.كلماتت،لحن كلامت وصدايت ترس از جانم دور كرد.نمی دانم درصدايت چه چيز پنهان است كه اينگونه مسخ می كند مرا و تشويش از قلبم می گيرد.كابوس شبا نه ام را به رويايی سفيد تبديل كردی.

من و تو و آرامش!!!

و باز هم ترس!اما اين بار ترس از نبودن تو.لحظه ها يِی بی پايان،نفس هايی ‌كه می آمدند ونمی رفتند و من گيج از زمان فقط به تو می نگريستم.نگاهت که از من می خواست کنارت بمانم و نگاهی که در پاسخ آرام می گفت تا همیشه.جنگ ميان مرگ و زندگی،اما تازيانه ها بر بدن رنجور تو فرود می آمد و زندگی پيروز از اين نبرد نفس بر تن نيمه جانت برگرداند!

چشمانی اشكبار از لحظه های رنجت،ذهنی ملتمس از«او»،قلبی سرشار از نگرانی و آرزو و منی که با تمام وجود به پایان می رسید!

آرام در آغوشت گرفتم و نفسی که می آمد و این بار می رفت.لبخندی تلخ که بر جای جای قلبم زخمه میزد.

من و تو و ترس!

این روز ها تمام رویاهایم پر شده از من و تو،زندگیم با من وتو عنا میابد و آرزوهایم همه در یک آرزو خلاصه می شود تو!

کوروشم به خاطر کسی که تمام زنگی می خوانیش بمان!برای ماندن پا بفشار و بجنگ.میدانم خسته تر از آنی که نبرد را از سر گیری اما این نوبت من نیز با تو همراهم.به رفتن نیندیش ماندن را با خود زمزمه کن عزیز ترینم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:59  توسط نينا  | 

یه حرف کوتاه اما مهم

  

در قسمت درباره ی وبلاگ نوشتم «این وبلاگ دست نوشته های کسی است که در تنهایی خود به کسی رسید که تنها تر از او به انتظار نشسته بود در دل خواند:تنهاییم را پر کن.چشم به راهت میمانم.»باید توضیحاتی بدم.

نیازی به انتظار نبود خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم به سراغم آمد یا من به سراغش رفتم نمی دانم... مهم رفتن و رسیدن بود!

اما در ۱روز در ۱لحظه دستی دستم را گرفت که بی اختیار دهانم را بر مخالفت بست.کسی خواستار قلبم شد که پیچیده در زرورقی زرین آذین دادمش و تقدیم اویش کردم.کسی گرم آغوشش را برایم گشود که گرمایش برف ویخ از قلب یخیم زدود وآشوب از آن گرفت.کسی چشم به چشمانم دوخت که نگاهش روشن تر از دنیایم،دیده ام را پر کرد و همه چیز جز او بی رنگ،به جنگ بی توجهی نگاهم برخواست و قدرتمند تر از همیشه به دفاع از خویش پایداری کردم.

در آن روز من بودم و او بود و خدا«و خدایی که در این نزدیکی ست»مهری بر دلم انداخت که مهر مادری از یاد بردم و مهر همه را به خاطره ها سپردم.

و امروز دل تنگ تر از همیشه بیقرار نگاهش هستم تمامه وجودم لب ریز خواستن اوست.از امروز تا آخر دنیا فریاد می زنم:

دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:8  توسط نينا  | 

من

                             

این روزها

حس عجیبی با من است گویی

سایه ام هم دیگر با من همراه نیست

گویی من دیگر من نیستم

شاید من تو شده باشم وتو من

و شاید دیگر منی وجود نداشته باشد

امروز حس می کنم من با تو نیست و

نیز تو با من

من ها گم شده اند وما با هم نیست

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:50  توسط نينا  | 

نزدیک آی

این روزها از تو دورم

به اندازه ی خطاهایم

چه می توان کرد بر آفرینش

                               که آدم را خطا انسان کرد!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:42  توسط نينا  | 

در این سیاره ی كوچك

كه به اندازه ی یك گردوست،

                                         شاید،

میانه مردم چه فاصله هاست

به اندازه ی یك كهكشان،

در نظر یك انسان

رودها جاری است

برف در حال باریدن

و تو به دنبال من

من نشسته در گوشه ی این اتاق

كه به اندازه ی تاریكی شبها روشن

به دنبال خودم

تو به من رسیدی

                         اما من...!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:39  توسط نينا  |